یکی از پر تیراژترین روزنامه های هم کم آورد و 100 تومان را 200 تومان کرد.
بله دنیای اقتصاد هم در مقابل تورم حرفی نداشت برای گفتن.
راستی برنج رو هم دیدید که در تورم یکه تاز شده.
تورم قراره تا کجا پیش بره ؟
روزهایی كه روزنامهها و نشریههای كشور معدود بود و محدود بود به دلخستههای نسل اول روزنامهنگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریهای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانهای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامهنگار مانده بودند. از سیاسینویسی به سینمایینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از سیاسینویسی به ادبینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از روزنامهنویسی به ماهنامهنویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از نشریههای عمومی به مجلههای تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامهنگار مانده بودند. ورود به این جمع دلخسته و مویهكرده و سیاهپوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی میكردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامهنگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامهنگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بیاعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامهنگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطهای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامههای بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامههای كوچك جای نسل اول. روزنامهنگار شدن سخت بود اما روزنامهنگار ماندن ممكن. جوانان به سختی میتوانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربهها سینه به سینه به نسلها سپرده شود. رازها ناگشوده میماند و رمزها گشوده نمیشد. روزنامهنگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحهبندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرمعلیخانها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه میداشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند!
روزهایی شد كه در ایران روزنامهنگار ماندن دشوار شد
روزهایی كه روزنامهها و روزنامهنگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامهها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامهنگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامهنگاری ایران به دنیا آمد. آغوشها گشوده شد و حلقهها باز شد. هراسها از میان رفت و بیپروایی آمد. هركس میتوانست روزنامهنگار شود. روزنامهنگار میتوانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامهنگاری حرفهای شد. روزنامهنگاری پولساز شد. روزنامهنگاران به شخصیتهای مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامهنگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركهگیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامهنگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند. اما روزنامهنگار ماندن عجیب سخت شد. حاكمیت به نسل سوم به دیده تردید مینگریست. آنان را بازیچه دست منتقدان میدید و جواب پارلمان و دولت را در روزنامه و مجله میداد. شگفتا كه نسبتی میان این توپخانه و آن سنگر نبود: توپخانههای آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاهطلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامهنگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران میتوانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحبامتیاز و ستوننویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامهنگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج میكرد. حاكمیت با این توقیفها و اپوزیسیون با آن تحویلگرفتنها فرصت روزنامهنگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سالها بمانیم تا روزنامهنگار شویم. روسایجمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامهنگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسلهای روزنامهنگاری عوض میشوند اما روسای دولتها سالها باقی میمانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن ندادهاند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون میشویم.
این روزها، روزنامهنگار ماندن سخت شده است
كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامهنگار بمانند. برای برخی روزنامهنگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامهنگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیفها، با این قتلنفسها، با این نفس در نطفه خفه كردنها، با این افسونهای فرنگ، با این وبلاگهای قشنگ، با این روابط عمومیهای فرمانبردار، با این بولتنهای چاپ اعلا، با این حقوقهای بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر میتوان روزنامهنگار ماند؟ این پرسش وسوسهانگیز نسل سوم روزنامهنگاری ایران است. ما روزنامهنگاران نسل سوم مرگآگاهترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیدهایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بیجانی كه در آغوش ما جان به جانآفرین تسلیم كردند. ما روزنامهنگاران نسل سوم تحقیرشدهترین نسل روزنامهنگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم میكند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچكسی از آینده خود خبر ندارد اما میتواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاهمدت خود- برنامهریزی كند اما ما نمیتوانیم برای فردای خود برنامهریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود میرویم نمیدانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبهها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبهها یا دوشنبهها یا یكشنبهها یا سهشنبه یا چهارشنبهها یا پنجشنبههایی باشد كه ممكن است شعبهای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد.
خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شبهای عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریاتمان لباس نوروزی پوشاندهایم- لباس سیاه میپوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمیبینند میسوزیم. ما سالهای عمرمان را با ویژهنامههای نوروز میشماریم؛ ویژهنامههایی كه روزبهروز كمتر میشوند. به خندههایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشنهایمان نگاه نكنید ما از سر بیخیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچكترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ»...
روزنامهنگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامهنگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامهنگار شود. ای كاش پیر شویم. ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال میماندیم و پیر كه نه حتی فسیل میشدیم. ای كاش پدرم كه همواره آرزو میكرد من كنار روزنامهنگاریام در ادارهای، وزارتخانهای، سازمانی استخدام میشدم، قانع شود كه من سالهاست كه استخدام شدهام، اما هر روز منحل میشود. ای كاش هر روز خانهام را ویران نمیكردند تا پدرم باور كند كه من هم كار میكنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامهنگاری میكنم. ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامهنگار شدیم میتوانستیم به آسانی روزنامهنگار بمانیم و بمیریم. ای كاش روزی كه مردیم قطعهای در گورستان برای روزنامهنگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامهنگاران مرده كه پشت میز كار خود مردهاند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامهنگار بمیریم میفهمیم كه روزنامهنگار زیستهایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكنید.
سالیان بسیار طول میکشد که یک عنصر فرهنگی در جامعه ای تثبیت و جزو هنجارهای ارزشی آن محسوب شود. هنر به عنوان عناصر هویتی- فرهنگی و زیبا شناختی جوامع بوده و حتی بعضی مواقع آنرا به عنوان فرهنگ قلمداد میکنند. و بسیار انگشت شمارند ملتی که هنری به عنوان شاخص فرهنگی آنها قلمداد شود.به عنوان مثال" نقاشی چینی "اما بسیار نادر است عنصری که هم جزو فرهنگ و هم جزو الگوهای اخلاقی و نیز هنری متعالی تلقی شود. "خوشنویسی" از دیرباز برای ایرانیان هم سمبل هنری و هم شاخص فرهنگی شناخته شده است .این هنر صرفا هنری بصری و زیباشناختی نیست ،بلکه در درجه اول هنری معنوی است که خوشنویسان ،به ریاضت،ممارست، درایت و ظرافت آنرا به دست می آورند . مراحل و اصول آن ،مرتبه معنوی کاتب را معین میکند .و هر مرحله برای خود آداب و شانی دارد .بی گمان خوشنویس در مراتب بالا ،بی وضوی درون دست به قلم نمی زند و تا پاکی و صفای درونی حاصل نیاید،در خط او صفایی دیده نمی شود و کاتبی که به مرحله صفا رسد ،تمام رفتار و نگاه او توام با صفا خواهد بود . اما در روزگار ما که دستخوش تحولات شتابنده انواع تکنولوژیها بوده و در سایه آن ارتباطات وتعامل فرهنگی بین ملل افزایش یافته است و به تبع آن تقابلها و تفاهمهای فرهنگی را ایجاد کرده است .این تبادل و تعامل بسیار مدیون رسانه ها و عوامل رسانه ای هستند .رسانه ها و عناصر ارتباطی بی گمان در چمبره مالکان رسانه ای بوده و از اینرو موازنه تبادل فرهنگی را به نفع صاحبان آنها سنگینی خواهد کرد . به یقین جوامعی که نتوانند در این مسابقه فرهنگی رقابت کنند ،از گردونه حیات خارج خواهد شد و اسفبار است که درجامعه ای متولیان فرهنگی ، اهمیت عناصر فرهنگی خود را درک نکرده و به آن ارزش قائل نباشند . از اینرو علاوه براینکه این اضمحلال فرهنگی سریعتر رخ داده ، ملل دیگر نیز بدان به چشم نیک نظر نمی کنند.
در دانشگاههای ما اهمیت فوق العاده ای به هنر به اصطلاح مدرن غربی ،مانند نقاشی مدرن ،تئاتر مدرن، و... قائلند ، اما متاسفانه در به روز کردن دستاوردهای فرهنگی و هنری خود توفیقی نداشتیم .گویا پرداختن به هنر غربی ،ارزش محسوب شده و تبدیل به شاخص هنری گردیده است و صد البته ژستها و تیپهای خاص همان فرهنگ صادر کننده نیز با آن همراه است .فرهنگ و هنر ما با شعر ،موسیقی،خوشنویسی، تذهیب ، مینیاتور و... آمیخته است وپیوستگی درونی با عقاید و افکار ،آداب و رسوم ،معماری و حتی پوشش ما دارد . اما افسوس که در این مسابقه فرهنگی ما شاهد قربانی شدن تدریجی این عناصر هستیم و دولتمردان و متولیان فرهنگی کشور از آن غافلند و تنها در بوته انواع کنفرانسها و همایشهای مختلف آماری در جستجوی راهکارهای تهاجم فرهنگی هستند .در صورتی که خورشید به دستیم و دنبال ستاره میگردیم .
در کشورهمسایه "ترکیه "سازمان هنرهای اسلامی – ارسیکا – برنامه های دوسالانه خوشنویسان جهان اسلام ،رااز سالیان دور بر گزار میکنند و حتی سال را به نام مفاخر خوشنویسی ایران – میر عماد – نامگداری میکنند . اما در کشور ما تنها دو اتفاق مبارک از این قبیل افتاد ،جشنواره بین المللی خوشنویسان جهان اسلام ، که صد البته همت و ابرام اهالی خوشنویسی کشور آنرا مقدور ساخت و به نیت برگزاری دوسالانه آن ،هنرمندان خوشنویس و جوانان علاقمند انگیزه مضاعف یافته و به جرات میتوان گفت که در بین این دو جشنواره به اندازه آثار موجوده تا به حال تولید اثر هنری والایی صورت گرفت و شور و حال وصف ناشدنی بین هنرمندان بوجود آمد ،اما این دولت میمون مستعجل بود و چندی دوام نداشت ، تا سکوتی مرموز بر عرصه خوشنویسی کشور مستولی گشت . و در اذهان هنرمندان داخل و خارج کشور این جای سوال را گذاشت که ، چه عاملی باعث عدم تداوم این جشنواره شد؟این موضوع از سه منظر قابل بررسی است . 1- بودجه و مشکلات مالی 2- عدم کفایت مدیریتی 3- ستیز فرهنگی ، اما به یقین با انواع درامدهای دولتی مانند نفت ،مالیات وواگذاری ادارات و شرکتهای دولتی به بخش خصوصی و...که میبایست عواید حاصله صرف امور رفاهی –فرهنگی کشور گردد، میتوانست سهم ناچیزی هم برای یکی از عناصرفرهنگ و هنر کشور تعلق گیرد، ازاینرو مشکل مالی نمیتواند توجیه خوبی باشد . مدیران فرهنگی اغلب انتصابی و با معیارهای غیر تخصصی گزینش میشود.شاید بسیاری از این مدیران کارایی بالایی در تخصص خود داشته باشند ، اما این تخصص اگر صرفا" در حیطه فرهنگ و هنر نباشد به نوعی بیکاری پنهان انجامیده و به نوعی منجر به عدم کارایی مدیر و سیستم فرهنگی میگردد. ستیز فرهنگی نیز به دو صورت اعمال میشود :صورت پنهان که آگاهانه بوده ومدیران فرهنگی و عوامل آنها صرفا به خاطر اهداف سیاسی ،چه در سطح بین الملل – اهداف ستیز فرهنگی غرب محور - و چه در سطح داخل کشور ،مانع رشد و توسعه فرهنگی میگردند.صورت دوم آن که ارتباط تنگاتنگ با بیکاری پنهان و گماشتن افراد غیر متخصص دارد بیش از سایر عوامل مضر میباشد.چرا که پیامدهای پنهان و اغلب چند گانه منفی خواهد داشت.
از طرفی فضای درونی انجمن خوشنویسان با بکار بستن غیر متخصصین امر ، به تنگنای اتفاقات نامیمون تفرقه آمیز دچار بوده و اساتید به نام، ناخواسته گوشه عزلت گرفته و شیفتگان این هنر از دسترسی به آنها و تلمذ در محضرشان بی نصیب اند ،که این امر به مرور زمان امر آموزش و انتقال تجربه را دچار نقصان کرده و تزلزل کیفیت و کمیت خوشنویسی را منجر خواهد شد. در سمت دیگر عدم تامین مالی هنرمندان خوشنویس پس از چندین دهه فعالیت حرفه ای ،آنها را وادار به ترک علاقه و معشوق ساخته و بالاجبار به سمت بازار و کارهای تبلیغاتی و یا کارهای غیر هنری کشانده است ،جایی که پیش از این خوشنویس در میان احاد جامعه چون نگینی دارای ارج وقرب بوده و نجیبانه وظیفه انتقال علم و فرهنگ را به نحو احسن انجام داده و آثار شان زینت بخش موزه های کشورهای دنیا گردیده است ،اما امروزه بازیچه اندک نسیم ناملایم حوادث بوده که هر آن چون برگی زرین بر زمین فرو می غلتند .
عدم تداوم جشنواره خوشنویسان جهان اسلام به لحاظ تلقی ازاهمیت امر خوشنویسی ، از دو منظر قابل بررسی است : تلقی بین المللی که موجب تولید نوعی نگرش بد بینانه نسبت به ارزش گذاری به هنر خوشنویسی و عدم اهمیت آن در دید دولتمردان و متولیان فرهنگی ایران یا عدم کفایت مردان فرهنگ و هنر در امر اشاعه خوشنویسی به طور خاص و فرهنگ به طور عام می باشد، که خود خالی کردن عرصه در چالشها و مسابقات فرهنگی بین الملل بوده و فرصت را به عرض اندام فرهنگ بیگانه سپردن است ، چرا که در این عرصه ما با ابزارهای فرهنگی خودی میتوانیم از خود دفاع کنیم ،نه با دستمایه های فرهنگهای بیگانه .در سمت دیگر تلقی اهل قلم و مرکب به تمام فعالیت طول عمر خود می باشد که با بی اعتنایی به سخره گرفته میشود ،چرا که "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد" و به واقع تلقی رقص عروس هنر در شهر کوران است که در نهایت به سرخوردگی وتشییع تدریجی معشوقه هنر می انجامد .جایی که انواع جشنواره ها و دوسالانه های نقاشی ، عکس، پوستر، و... بر گزار میشود ،اما این عروس هنرهای اسلامی جایی برای خودنمایی خود احساس نمی کند . هرچند اساتید هنر خوشنویسی و آنان که از این هنر معنوی جرعه ای چشیده باشند ،عاشقان جاویدند که با قلم و مرکب و در سینه سپید کاغذ نرد عشق میبازند و همچنان می رانند و همچنان عاشق می مانند . اما آنانکه هنوز تن به جادوی قلم نی ندادند و وارد حریم حرم نشدند و از آن مایه حیات نچشیدند امید ابرام و تداوم نیست و در ابتدای راه به انتها میرسند. که این امرعقیمی فرهنگی آن و مرگ تدریجی آن را تداعی میکند ،هنری که دستمایه های اصلی آن کلام الهی و اشعار معنوی بزرگان فرهنگ مان بوده و هست .
حال اگر تقدیر به مرگ خورشید است !نقطه شروع آن خاموشی چراغ عناصر فرهنگی است ،که روز به روز در نهانخانه جهالت و در کوره راه تهاجم طوفان سهمگین فانوسهای روبه زا ی کذایی به فراموشی و زوال هدایت میشود و مرگ تدریجی آن در رگ و پی آیندگان تزریق می گردد . لذا امید آن ست که مسئولین و دلسوزان فرهنگی کشور جهت حفظ و بقا و رقابت در عرصه های جهانی – که بی شک این هنر قدسی دارای پتانسیل بسیار بالا در این امر دارد – و حمایت از قشر معنوی خوشنویسان و پشتیبانی آنان در جهت پربار نمودن درخت فرهنگی کشور کوشا باشند .و با برگزاری انواع برنامه ها خصوصا تداوم جشنواره بین المللی خوشنویسان جهان اسلام ،بهانه ای سازند تا تحرکی در جو فرهنگی کشور ایجاد شود که بیشک تبعات مثبت آن در فضای فرهنگی کشور و در سطح بین الملل نمایان خواهد شد.
با تقدیم احترام
علی قرطاسی
جالبه مايه دارترين روزنامه ايران كه امثال كرباسچي پشتش هستند و آنقدر پولداراند كه جزو بخش خصوصي توصيف نمي شوند هم كم آورده و 100 تومان به مبلغ روزنامه اضافه كرده است. و از اين پس مخاطبين روزنامه وزين كارگزاران بايد روزي 300 تومان پياده شوند.
تورم بد فرم داره بيداد مي كنه بيدارشيد يك فكري بكنيد.
تو اين3 سال به معناي واقعي دستاوردهاي 8 ساله امان فنا شد.